تبليغاتX
می خواهم از نو شروع کنم

می خواهم از نو شروع کنم

فكر نميكردم يك درد دل ساده تبديل بشود به يك خيزش احساسات عمومي

فكر نميكردم در اين زمانه ي وانفسا كه انسانيت گرانترين متاع بازار است آدم هايي از جنس شما پيدا بشود كه تا لب تر كني براي رسيدن به  رضايت خدا لبخند را بر لبان جواني بنشانند كه نه ميشناسندش نه در پي شناسايي اش بر مي آيند

يك حس اعتماد دسته جمعي كه در اين چند روز لحظه به لحظه شادي را به چشمخانه ام آورد و اشك شور بر لبخند شيرينم نشاند

ميدانستم خدا آنقدر نزديك است كه آرزو هاي به لب نياورده ام را از پس ذهنم مي شنود . اما فكرش را هم نميكردم كه چقدر آدم هاي دور و برم مهربانند كه با اشاره اي؛ بي پرسش از چند و چون ماجرا روزيشان را با اخلاص در كف نهاده و بي هيچ منتي مرا ؛ نه!! همه را بهت زده ي سخاوت و  اين حس انسان دوستي خود كنند.

امروز خنده را به لبهايي نشاندند كه آرزو هاي كوچكش در همين حوالي گم بود ... اشك را  در چشمان مادري ديدم كه از ته دل آرزوي سلامتي داشت براي همه ي كساني كه در اين امر دست داشتند ...

امسال بهار خوشرنگ تر از هميشه به خانه هايمان سر زده است . باراني از محبت خدا بر سرمان باريده است كه زنگار را از دل و روحمان شسته لبخند خدا روي لبهاي همين آدم هاي دور و برمان نشسته ...ببينيد...

پ.ن

جان همه ي كساني كه ما را در انجام اين خير ياري رساندند بي بلا.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 16:37 توسط شاتوت (مریم حسن تقی )|

پشت پا می زنم

به پایی که جا گذاشته ای

در سنگری که هنوز

بوی باروت می پاشد

از حنجره ی زخمی پوتینت

به آسمان خون گرفته ی شهر.

 

پاشنه های بلند کفشم

روی تارهای صوتی تو راه می رود

و انگشتانِ سیگارم

روی شهر را سفید کرده .

از دامنه

تا قله ای که تو ایستاده ای

گستره ی تاریخی ست که

پشت پلکهای خوابْ

رفته

...

این شهر خودش را به خواب زده

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 12:9 توسط شاتوت (مریم حسن تقی )|

1

کفش های ثانیه ها 

                    تنگ اند

آرزو ها 

              تاولی بر پای زیستنم...


2

سرمشق را تکرار کردم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوس...

قلبم

      قلم شد

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 18:40 توسط شاتوت (مریم حسن تقی )|

چراغ های منتظر

چهار راه / دو دست /  هزار چشم

زمان روی هفت

        ده ثانیه تردید...

پسر سه اسکناس سبز را بویید

   شاعر گفت : سه شاخه گل

        روی هفت ثانیه ی سرخ شکفت

.

.

زمان روی هفت ...

مرد سیگار التهاب

        به صورت فرمان کوبید

دکتر گفت:

                 ساعت مرگ...!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 13:6 توسط شاتوت (مریم حسن تقی )|

باورم نمیشه

وقتی تاریخ به روز رسانی وبلاگمو دیدم برام باور کردنی نبود

احساس میکنم مدتهاست از یه دوست خوب دور افتادم حالا بماند که این دوست نازنین خودش واسطه ی خیلی از دوستیهای ناب شده خلاصه این که خیلی دوست دارم اینجا سر بزنم و بنویسم اما هر کاری میکنم نمیشه

زندگیم یه کلاف به هم پیچیده است که سرو تهش معلوم نیست تا از این سر درگمی خلاص نشم دستم به نوشتن نمیره از همه ی کسایی که نظر برام گذاشتن ممنونم

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 13:22 توسط شاتوت (مریم حسن تقی )|

اگه نی نیای چشمم اشکای ستاره ای چید

توی کاسه ی بلوری پشت پاهای تو پاشید

 

اگه کسب و کار صبرم رونقی داره دوباره

پای انگیزه ی موندن علف هرزُ میکاره

 

همه اش از روزی شروع شد  که چشات نگامُ دزدید

که خدا دوباره عشقُ پشت پلکای دلم دید

 

اگه آویزون تردید تو هجوم خلوت شب

قصه ی غصه ی رفتن زمزمه میکنه این لب

 

اگه دستای دل من پای احساسُ گرفته

یکی مون ریشه دوونده اون یکی داسُ گرفته

 

همه اش از روزی شروع شد که چشام نگاتُ دزدید

که خیانتُ دوباره پشت پرچین نگات دید

 

حالا جای تو خالی ست توی لحظه های تصمیم

حالا پا به پای حسی میکنم قلبم ُ تقسیم

 

حالا با خودم میخونم یه غزل صد تا ترانه

حالا روی صورتم هست  جای پاهای بهانه

 

"حالا" از وقتی شروع شد که چشاش نگاتُ دزدید

یه نفر عشقُ دوباره پشت پلکای دلش دید

 

پ.ن:

۱-اولین ترانه منه

۲- یه جورایی اولین شعر موزون بعد از سالهاست

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 9:0 توسط شاتوت (مریم حسن تقی )|

 میایستم

پشت چراغ قرمزی

که به تو ختم میشود

و فرمان عقلم را از دستی میگیرم

که گمشده در کوچه های زنانگی اش

....

انتهای این خیابان یک طرفه

تابلویی ست و

من آویزان تردیدی

که شماره ها را معکوس میخواند

میخواهم

پشت ثانیه هایی پنهان بمانم

          که تا تو

...

نگاهم را ورق میزنم توی آینه ای که

از چشمانت پر است

 

این روز ها

دستی که موهایم را نوازش میکند

در آستینی ست

که شوکران در فنجان میریزد

...

حالا پشت چراغ سبزی ایستاده ام

و بوق ممتد ماشینهایی را می شنوم که نمی دانند

آخر این جاده به تو میرسد

و فاصله ی من و تو به اندازه ی همین چند ناسزاست

  

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:46 توسط شاتوت (مریم حسن تقی )|

چشمم را می تکانم از تو

و می پرم از روی آتشی که از شعر هایم ساخته ای

جان میگیرم

از سرخی ققنوسی که پر گرفته در دلم.

چهار شنبه سوزی ام

ارزانی تو .

میر نوروزی منم !!

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 19:46 توسط شاتوت (مریم حسن تقی )|


آخرين مطالب
» لبخند خدا
»
» ...
» ...
» ....
» یه غزل صد تا ترانه....جای پاهای بهانه
» ...
» ...
» این یک شعر نیست
» ...
Design By : Pars Skin